یه بار خرداد ماه بود از مدرسه برمیگشتیم با دوستان رسیدیم به 4راه حافظ که همیشه خدا چندتا پیرمرد ولو بودن اونجا فک کنم قیر میفروختن
اون موقع یه تیشرت سفید با آستین خیلی کوتاه مثل بازیکن های تیم کامرون تنم بود یکی از پیرمردا از فاصله 20 یا 30 متری بدجور زل زده بود بهم دوستامم متوجه شده بودن بهم ندا دادن
این یارو بدجور زلیده بهت مواظب باش نخورتت

منم گفتم دارم براش

وقتی کنارش رسیدم رفتم باهاش خیلی صمیمی و گرم ونرم دست دادم و عمدا با صدای کشیده و نازک بهش گفتم عمووو ساعت چنده؟

 طرف همچین دست و پاشو گم کرد که افتاد رو
 صندلیش یهو بقیه پیرمردا همگی یک صدا گفتن ساعت 6.20 دقیقه هست آقا پسر
شاید تصور اون صحنه  برات سخت باشه ولی تا خود خونه دوستام مردن از خنده
یکیش میگفت تیر خلاص زدی اون یکی میگفت کشتیش....

دیگه اون پیرمرده رو هرگز ندیدم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲ساعت ۶:۵۸ ب.ظ  توسط نارنیا  |