پسره به دختره میگه : یه بوس بده تا با گرمای لبات سیگارمو روشن کنم! . . دختره میگه : نمیدم تا اونجات بسوزه با اون روشنش کنی ... یه همچین دخترایی داریم ما
+ نوشته شده در  شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱ساعت ۳:۳۱ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
یک دانشجوی عاشق دختر همکلاسیش بود بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد . . . اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یکجزوه قرض گرفت و داخلش نوشت ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت “اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. . . ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. . . چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!! . . نتیجه اخلاقی این ماجرا. . . . . . . . . . . . . پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتابها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند ‏
+ نوشته شده در  شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱ساعت ۳:۳۰ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
چند روز دیگه جهان میخواد تموم بشه:| ما که نه مهنــدس شدیم نه آیفون 5 خریدیم نه پورشه خریدیم نه پستامون بالای 100 تا لایک خورد ...مخاطب خاص که هیچی مخاطب ماستم خبر مرگش اصن نداریم اروپا رو هم ندیدیم ای تو اون روووووحت نسترا داموس ،ببین با زندگی جوونا چه کــردی :)))
+ نوشته شده در  شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱ساعت ۳:۳۰ ب.ظ  توسط نارنیا  | 

 

فوق العاده کاربردی و صد البته مخرب !

 

 

 

 

در این نوشتار می خواهیم به شما راه هایی را آموزش دهیم که بتوانید مراسم خواستگاری تان را خراب کنید! طوری که اگر دختر هستید، داماد آینده، فراری شود و اگر پسر هستید، عروس آینده از این که فکر زندگی با شما را به سرش راه داده به خودش لعنت بفرستد. این راه ها ردخور ندارد؛ تضمینی است و همه آنها که پیش تر امتحان شان کرده اند هنوز هم در خانه پدر و مادرشان هستند و نتوانسته اند ازدواج کنند!

 

 

روش های بر هم زدن مراسم خواستگاری برای پسران جوان

 

 

 ▪ هر چند کلمه که حرف می زنید یک بار بادگلو کنید و بدن تان را بخارانید. این حرکت حتما تاثیر بدی بر دیگران می گذارد.

 

▪ اگر روش قبلی موثر واقع نشد. از فرمول "جوراب های جادویی" استفاده کنید. بگذارید جوراب های تان یک هفته نشسته باقی بماند.

 

▪ شب ها هم آنها را توی کتانی های ورزشی بچپانید و شب خواستگاری همان ها را بپوشید تا همه خانه بوی باقلی پخته بگیرد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱:۵۹ ق.ظ  توسط نارنیا  | 
ماجراهای من و رخش : فرشته های اسکیت سوار

بازم یکی از بعد از ظهرهای دلگیر تابستونی، منتظر رسیدن افطار، بی رمق، با چشمان پف کرده به مانیتور خیره شدم. گرد و غبار همه ی میز کامپیوتر رو پوشونده، من فقط میتونم در مقابل دیدنشون لبخند بزنم و بگم "بی خیال!". ساعت یه ربع به هفت عصره، یهو نفسم تنگ شد - گفتم بهتره تا افطار نشده یه دوری توی محل بزنم.

طبق معمول هر روز، یه تیشرت سرمه ای که به راحتی بوی عرقش رو میشد موقع پوشیدن استشمام کرد، شلوار جین رنگ و رو رفته و صندلهای وصله شده ام رو پوشیدم و سوار بر اسب با وفا و صبورم راه افتادم، حیف که اسبم نمیتونه شیهه بکشه، به جاش صدای لاستیکش که تاب برداشته خیلی راحت به گوش میرسه، "قـــــــیس قیس قیس قـــــــیس قیس قیس...". وسط بلوار رو که نگاه میکنی گنجشکا کلی سرگرم کارن، از وسط توده ی فشرده ی درختای چنار هر لحظه دسته ای بیرون میاد و با سر و صدای زیاد به درختی دیگه میره... جیک جیک... انگار کسالت ماه رمضون همه رو گرفته چون توی کندروی بلوار که همیشه ملت در حال پیاده روی بودن هیچکسو نمیبینم...

باز رسیدم به همون پاتوق همیشگی، پوزیشن شماره ی یک، پارک نمیدونم چی چی (اسمش هیچوقت یادم نمیمونه!). خلوت، ساکت و البته غمگین، چیزی هم به اذان نمونده، راهمو کج میکنم به طرف شهرکهای پایین، نمیدونم چرا، فقط یهو رفتم! چندتا دختر با جزوه هاشون از سر کلاس بر میگردن، با غرور تمام از کنارشون رد میشم، بدون اینکه گوشه ی چشمی بهشون بکنم! اونها هم نیست از خداشونه... موقع برگشتن یهو... مــــــــه اهه... اونطرف اتاقک سرایدار روی نیمکت... نیگا کن، نه یکی، نه دو تا، سه تا پسر نشستن که از پشت سر هم میشه تشخیص داد همونی هستن که باید...!

از رخش عزیزم پیاده شدم و در حالی که داشتم ذوق مرگ میشدم سعی کردم خودمو کاملا ریلکس و بی توجه به اطراف نشون بدم، دو سه تا پله رخش رو بالا و پایین بردم تا به نیمکت نزدیک اونا رسیدم، بدون هیچ نگاهی نشستم و جک رخش رو زدم! فکر کردم که برای دید زدن بهتره از نمای "180 درجه" استفاده کنم، از سمت مخالف اونا گردن مبارک رو شروع کردم به چرخوندم و... وای!... خدای من... سه تا فرشته ی واقعی در پوزیشن شماره یک من نشستن! عجب اتفاق شگرفی! با همون حالت ریلکس سرمو برگردوندم اما نمیدونم چرا نیشم تا بناگوش باز بود! نمیدونم توی اون حال خوش چی شد که به یاد افکار دیشب خودم افتادم: "پسره ی بدبخت! تو خجالت نمیکشی؟ تو دلت به حال خودت نمیسوزه؟! شب و روز فکر و ذکرت اینه که یه پسر برای دوست داشتن پیدا کنی... واه واه واه... تابستونتم که تموم شد... آخه کی میخوای..."

یهو با صدای خنده ی اون سه تا به خودم اومدم، یه نگاه بی پروا بهشون انداختم... هر سه تا انگار از یه شعبه ی بهشت اومده بودن! یکی از یکی ماه تر... دو تاشون تیشرت مشکی پوشیده بودن و شلوارک ارتشی، موهای مشکی بلند که روی صورتشون ریخته بود، شاید داداش بودن و اون یکی یه تیشرت یقه دار سفید با خطهای رنگی، موهای قهوه ای که با دقت سیخ سیخشون کرده بود! ای پسر کوچولوی منحرف! یه بند میخندیدن، یاد یه بخشی از آهنگای دکلن افتادم، مصداق "laughter is not careful" بودن، بی عبا و بی پروا میخندیدن.

انگار متوجه من شده بودن چون هر سه تا به من نگاه میکردن و البته باز میخندیدن. وقتی بلند شدن متوجه کفشای اسکیتشون شدم، با ناز و نرمی خاصی یکی یکی از روی شیب کنار پله پایین رفتن، کمی از آبسردکن آب خوردن و دقیقا روبروی من چند ثانیه باز از ته دل خندیدن، انگار حسرت رو خیلی راحت از چشمای من میخوندن، طوری که بخوان دوستیشون رو به رخم بکشن... اون چند لحظه بدون اینکه به چیزی فکر کنم توی چشای اونکه موهاشو سیخ کرده بود خیره شدم و بهش لبخند زدم! بعد از اینهمه سال خیلی خوب میدونم که نباید انتظار دوستی با کوچکترها رو داشته باشم، حتی اگه اونا بخوان... بعد از مدتی میرن پی بازیگوشی های خودشون و من باز تنها میشم، پس فقط از فرصت دیدنشون استفاده کردم.


چند لحظه ی بعد دیگه کنارم نبودن، در حالی که زیبایی خدادادیشون رو به رخ میکشیدن از روبروی من رد شدن و به طرف شهرک پایین رفتن... خداحافظ رفقا، خوش گذشت! چند دقیقه ای از اذان گذشته بود، توی حوض پایین پارک انعکاس غروب رو میدیدی که داره تلوتلو میخوره و نسیم ملایمی که روی صورتم میزد... یه جورایی بهشون حسودیم شده بود، اونا سه تا پسرک شاد و بازیگوش بودن که بعد از کلاس اسکیتشون توی پارک با هم خندین و یه پسر تنها رو ذوق زده کردن... اما چرا من نمیتونم جای یکی از اونا باشم؟! نمیدونم، نمیخوام یا نمیتونم یا نمیشه، به هر حال من هنوز اینجا تنها نشستم!



جک رخش رو زدم، با اولین رکاب شیهه ای بلند کشید و راه افتاد، هی... هـــــش! آروم باش حیوون آهنی، باید منو برگردونی خونه... موقع برگشتن اشک توی چشام جمع شده بود، دیدم هوا دیگه روشن نیست، چند تیکه شعر واسه خودم و رخش خوندم و کمی اشک ریختم. باز صدای گنجشکها میومد، چند دقیقه کنار بلوار ایستادم و به درختهای سخاوتمندی که شاخه هاشون پناهگاهی برای گنجشکها بود و سایه شون خنکایی بر سر آدمهای خسته خیره شدم، کاش میشد ما آدمها هم به همه با شاخه ها و سایه مون پناه بدیم! شاید گنجشک پر شکسته ای بهمون نیاز داشته باشه...؟

+ نوشته شده در  شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱:۵۴ ق.ظ  توسط نارنیا  | 
پرسش: من دانشجوي ترم 8 اقتصاد دوره ي روزانه بودم و به دليل عدم علاقه انصراف دادم البته همش81واحد پاس كرده بودم حالا سوالم اينه كه 1_ اگر روزانه پزشكي قبول بشم بايد شهريه بدم مثل شبانه ها؟؟؟ 2_ آيا انصراف از ترم 8 با انصراف از ترم هاي پايينتر تاثيري در اين موضوع دارد؟؟؟ 3_ البته قبل از رشته اقتصاد روزانه يكبار هم از دوره ي نيمه حضوري حسابداري انصراف داده بودم آيا دوره ي نيمه حضوري ربطي به اين موضوع دارد كه نتونم پزشكي روزانه بخونم؟؟؟؟ با تشكر تاریخ پاسخ: 91/09/21 پاسخ: خیر - تاثیری ندارد - خیر ربطی ندارد
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۱ساعت ۶:۸ ق.ظ  توسط نارنیا  | 
شما کنکوری های عزیز سوالات خود را به صورت گذاشتن نظر بپرسید تا در اسرع وقت جواب دهم.
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۳۲ ق.ظ  توسط نارنیا  | 
- در آزمون سراسری دوره ی روزانه فقط دو بار می توان قبول شد پس از دو بار قبولی داوطلب از شرکت در کنکور دوره ی روزانه کلاَ محروم خواهد شد . - داوطلب اگر در یکی از رشته های دوره شبانه ،نیمه حضوری ،پیام نور ، غیر انتفاعی قبول شود سال بعد می تواند دوباره در کنکور سراسری شرکت کند مشروط به این که : الف ) مشکل سربازی نداشته باشد. (معافیت تحصیلی استفاده نکرده باشد ). ب) از رشته قبولی قبلی انصراف بدهد . ج) در کنکور بعدی نمی تواند همان رشته ی قبولی سال قبل را انتخاب کند . - داوطلبانی که با استفاده از سهمیه رزمندگان و شاهد در آزمون سراسری در رشته های تحصیلی دورهای روزانه پذیرفته شوند حتی در صورت عدم مراجعه برای ثبت نام و یا انصراف از تحصیل ،به هیچ وجه مجاز به استفاده مجدد از سهمیه های فوقدر آزمون سراسری بعدی نمی باشن
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۵۸ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
فرق بین ایرانی ها و آمریکایی ها : سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی باهمدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهشادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است. بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظهبعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۱ساعت ۶:۴۳ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
اونجایی که پیشم ایستاده بود روبروی چنار و گریه میکرد...که دستاشو گرفته بود توی دستش وبهش میگفت همینکه صبح ها کهاز خواب پا میشم تو رو ببینم و باهات صبحونه بخورم برام کافیه من این قانع بودن و خوب میفهمم... یه وقتایی هست که حاضری همه کار بکنی تا فقط باشه حتی به اندازه یه مسیج کوتاه
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۵۱ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
میلیون ها و میلیاردها آدمها توی این دنیا هستند و همه شان میتوانند بدون تو زندگی کنند؛ آخر من ـ بدبخت چرا نمیتوانم؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۴۹ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
در کار آخرت باش تادنیا ذلیلانه به تو روی آورد . . . الله سنی آندا وریرم گوزل لیغی ین منیم گوردوغو ایشلریمین آخرن خیر إله. اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و أهلک اعدائهم اجمعین. الله گوزلیم ألریم یتشمیر گوین سنین کی أللرین یتشر یره منن دا موغات اول یا أرحم الراحمین.
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۳۱ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
فرهاد شریفی با سلام من در سال 75 در دوره روزانه مهندسی مکانیک شیراز قبول شدم اما با دریافت مدرک فوق دیپلم انصراف دادم در سال 84 در دوره روزانه مهندسی صنایعکرمان قبول شده و مدرک کارشناسی را دریافت کرده ام آیا امکان شرکت در کنکور 92 برای رشته پزشکی را دارم ؟ با تشکر خیر چون در 26 سال اخیر 2 بار در روزانه پذیرفته شدید.
+ نوشته شده در  شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۱۶ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
در راستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز بوجود آمده کلیه خانمهای محترم می تونن از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن . ۱ـ روش کوزه ایی : همان روش قرن های قدیم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه می رفت پسر به کوزه می خوره کوزه بشکست و بعد چنین گفته اند که : اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی نتیجه گیری : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشی شدن آبه . ۲ـ روش عرفانی : چهل شبانه روز جلوی خونه رو آب و جارو میکنی و ده تا شمع روشن میکنی شکلات بین مردم تقسیم میکنی تا مرد آرزوهات بیاد. نتیجه گیری : در صورت کمبود شمع میتونین فانوس هم روشن کنین . ۳ـ روش سوسکی : بخاطر ترس از یه سوسک که حتی میتونی خودت اون رو تو خونه یا کوچه کار بزاری همچین محکم میپری تو بغلش و بهش می چسبی که هیچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه . نتیجه گیری : با تشکر از کلیه سوسک های محترم مقیم مرکز و حومه . ۴ـ روش تیپ : انواع تیپ های مختلف روی خودت پیاده میکنی بیست و دو کیلو لوازم آرایش روی خودت خالی میکنی و سعی میکنیتا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوری که هرکس که تو خیابونه مجبور بشه حتما یک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خیابون می ایستی تا شوهر مناسب سوارت کنه . نتیجه گیری : خطر احتمال از بین رفتن آبروی چندین و چند ساله تان وجود دارد اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نیست این دفه ! ۵ ـ روش خر خونی : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بیست کلاس میشی بلاخره تو کل سالهای مدرسه یه خر خون دیگه پیدا میشه که بیاد سراغت و باعثبشه که نترشی . نتیجه گیری : اگه شوهر پیدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدین و بعد ترک تحصیل کنین. ۶ ـ روش مایه داری : با دوستان توی انواع پارتی های شبانه و پیست های اسکی و باشگاه های بیلیارد و بولینگ هر کوفت و زهر مار دیگری که میتونی شرکت میکنی و حواست فقط به یه شوهر مناسب هست تا چیز های دیگه . نتیجه گیری : سعی کنین همیشه چند میلیون در کیف خود داشته باشین. ۷ـ روش مذهبی : توی انواع مجالس مختلف مذهبی شرکت میکنی توی هیچ چیز کم نمی آری جایی نیست که مراسمی باشه و تو اونجا نباشی تا بلاخره یه شوهر گیرت بیاد . نتیجه گیری: التماس دعا خواهر . ۸ ـ روش فامیلی : یه کاغذ بر میداری و اسم تمام پسرهای فامیل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش مینویسی بعد شروع به بررسی و تفکیک میکنی و اونهایی که شرایط را دارن رو انتخاب میکنی و یه برنامه ریزی برای عملیات تاکتیکی که بلاخره یه کدوم رو خفت کنی . نتیجه گیری : می تونین روی یه بچه پنج ساله برای بیست سال آینده برنامه بریزین ۹ ـ روش نامردی : جلوی یکی از این ماشین های پلیس یه دفعه میپری پسره رو میگیری تو بغلت و دستت رو میکنی تو دستش و ازش... (سانسور ) میگیری تا بعد از تعهد توی کلانتری مجبور بشهکه باهات ازدواج کنه . البته این روش برای اونهایی است که از کلیه روش های بالا نا امید شده اند
+ نوشته شده در  جمعه ۳ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱:۴۴ ق.ظ  توسط نارنیا  | 
امروز ظهر شیطان را دیدم ! نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت… گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روزخود را بی تو گذرانده اند… شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش ازموعد! گفتم:… به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکاراانجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
+ نوشته شده در  جمعه ۳ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱:۳۲ ق.ظ  توسط نارنیا  |