ماجراهای من و رخش : فرشته های اسکیت سوار

بازم یکی از بعد از ظهرهای دلگیر تابستونی، منتظر رسیدن افطار، بی رمق، با چشمان پف کرده به مانیتور خیره شدم. گرد و غبار همه ی میز کامپیوتر رو پوشونده، من فقط میتونم در مقابل دیدنشون لبخند بزنم و بگم "بی خیال!". ساعت یه ربع به هفت عصره، یهو نفسم تنگ شد - گفتم بهتره تا افطار نشده یه دوری توی محل بزنم.

طبق معمول هر روز، یه تیشرت سرمه ای که به راحتی بوی عرقش رو میشد موقع پوشیدن استشمام کرد، شلوار جین رنگ و رو رفته و صندلهای وصله شده ام رو پوشیدم و سوار بر اسب با وفا و صبورم راه افتادم، حیف که اسبم نمیتونه شیهه بکشه، به جاش صدای لاستیکش که تاب برداشته خیلی راحت به گوش میرسه، "قـــــــیس قیس قیس قـــــــیس قیس قیس...". وسط بلوار رو که نگاه میکنی گنجشکا کلی سرگرم کارن، از وسط توده ی فشرده ی درختای چنار هر لحظه دسته ای بیرون میاد و با سر و صدای زیاد به درختی دیگه میره... جیک جیک... انگار کسالت ماه رمضون همه رو گرفته چون توی کندروی بلوار که همیشه ملت در حال پیاده روی بودن هیچکسو نمیبینم...

باز رسیدم به همون پاتوق همیشگی، پوزیشن شماره ی یک، پارک نمیدونم چی چی (اسمش هیچوقت یادم نمیمونه!). خلوت، ساکت و البته غمگین، چیزی هم به اذان نمونده، راهمو کج میکنم به طرف شهرکهای پایین، نمیدونم چرا، فقط یهو رفتم! چندتا دختر با جزوه هاشون از سر کلاس بر میگردن، با غرور تمام از کنارشون رد میشم، بدون اینکه گوشه ی چشمی بهشون بکنم! اونها هم نیست از خداشونه... موقع برگشتن یهو... مــــــــه اهه... اونطرف اتاقک سرایدار روی نیمکت... نیگا کن، نه یکی، نه دو تا، سه تا پسر نشستن که از پشت سر هم میشه تشخیص داد همونی هستن که باید...!

از رخش عزیزم پیاده شدم و در حالی که داشتم ذوق مرگ میشدم سعی کردم خودمو کاملا ریلکس و بی توجه به اطراف نشون بدم، دو سه تا پله رخش رو بالا و پایین بردم تا به نیمکت نزدیک اونا رسیدم، بدون هیچ نگاهی نشستم و جک رخش رو زدم! فکر کردم که برای دید زدن بهتره از نمای "180 درجه" استفاده کنم، از سمت مخالف اونا گردن مبارک رو شروع کردم به چرخوندم و... وای!... خدای من... سه تا فرشته ی واقعی در پوزیشن شماره یک من نشستن! عجب اتفاق شگرفی! با همون حالت ریلکس سرمو برگردوندم اما نمیدونم چرا نیشم تا بناگوش باز بود! نمیدونم توی اون حال خوش چی شد که به یاد افکار دیشب خودم افتادم: "پسره ی بدبخت! تو خجالت نمیکشی؟ تو دلت به حال خودت نمیسوزه؟! شب و روز فکر و ذکرت اینه که یه پسر برای دوست داشتن پیدا کنی... واه واه واه... تابستونتم که تموم شد... آخه کی میخوای..."

یهو با صدای خنده ی اون سه تا به خودم اومدم، یه نگاه بی پروا بهشون انداختم... هر سه تا انگار از یه شعبه ی بهشت اومده بودن! یکی از یکی ماه تر... دو تاشون تیشرت مشکی پوشیده بودن و شلوارک ارتشی، موهای مشکی بلند که روی صورتشون ریخته بود، شاید داداش بودن و اون یکی یه تیشرت یقه دار سفید با خطهای رنگی، موهای قهوه ای که با دقت سیخ سیخشون کرده بود! ای پسر کوچولوی منحرف! یه بند میخندیدن، یاد یه بخشی از آهنگای دکلن افتادم، مصداق "laughter is not careful" بودن، بی عبا و بی پروا میخندیدن.

انگار متوجه من شده بودن چون هر سه تا به من نگاه میکردن و البته باز میخندیدن. وقتی بلند شدن متوجه کفشای اسکیتشون شدم، با ناز و نرمی خاصی یکی یکی از روی شیب کنار پله پایین رفتن، کمی از آبسردکن آب خوردن و دقیقا روبروی من چند ثانیه باز از ته دل خندیدن، انگار حسرت رو خیلی راحت از چشمای من میخوندن، طوری که بخوان دوستیشون رو به رخم بکشن... اون چند لحظه بدون اینکه به چیزی فکر کنم توی چشای اونکه موهاشو سیخ کرده بود خیره شدم و بهش لبخند زدم! بعد از اینهمه سال خیلی خوب میدونم که نباید انتظار دوستی با کوچکترها رو داشته باشم، حتی اگه اونا بخوان... بعد از مدتی میرن پی بازیگوشی های خودشون و من باز تنها میشم، پس فقط از فرصت دیدنشون استفاده کردم.


چند لحظه ی بعد دیگه کنارم نبودن، در حالی که زیبایی خدادادیشون رو به رخ میکشیدن از روبروی من رد شدن و به طرف شهرک پایین رفتن... خداحافظ رفقا، خوش گذشت! چند دقیقه ای از اذان گذشته بود، توی حوض پایین پارک انعکاس غروب رو میدیدی که داره تلوتلو میخوره و نسیم ملایمی که روی صورتم میزد... یه جورایی بهشون حسودیم شده بود، اونا سه تا پسرک شاد و بازیگوش بودن که بعد از کلاس اسکیتشون توی پارک با هم خندین و یه پسر تنها رو ذوق زده کردن... اما چرا من نمیتونم جای یکی از اونا باشم؟! نمیدونم، نمیخوام یا نمیتونم یا نمیشه، به هر حال من هنوز اینجا تنها نشستم!



جک رخش رو زدم، با اولین رکاب شیهه ای بلند کشید و راه افتاد، هی... هـــــش! آروم باش حیوون آهنی، باید منو برگردونی خونه... موقع برگشتن اشک توی چشام جمع شده بود، دیدم هوا دیگه روشن نیست، چند تیکه شعر واسه خودم و رخش خوندم و کمی اشک ریختم. باز صدای گنجشکها میومد، چند دقیقه کنار بلوار ایستادم و به درختهای سخاوتمندی که شاخه هاشون پناهگاهی برای گنجشکها بود و سایه شون خنکایی بر سر آدمهای خسته خیره شدم، کاش میشد ما آدمها هم به همه با شاخه ها و سایه مون پناه بدیم! شاید گنجشک پر شکسته ای بهمون نیاز داشته باشه...؟

+ نوشته شده در  شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱:۵۴ ق.ظ  توسط نارنیا  |