به خاطر سه چیز کسی را مسخره نکن!! چهره٬ والدین(پدر و مادر) و زادگاه چون هیچ حق انتخابی در مورد آنها ندارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۵۹ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
گفتم : چقدر احساس تنهایی می‌کنم …! گفت : من که نزدیکم (بقره/ ۱۸۶ ( گفتم : تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد به تو نزدیک شوم گفت : هر صبح و عصر، پروردگارت را پیش خودت،با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن ... (اعراف/ ۲۰۵ ( گفتم : این هم توفیق می‌خواهد ! گفت : دوست ندارید خدا شما را ببخشد ؟! (نور/ ۲۲ ( گفتم : معلوم است که دوست دارم من را ببخشی …! ... گفت : پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید. (هود/ ۹۰ ( گفتم : با این همه گناه… آخر چه کار می‌توانم بکنم؟ گفت : مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بندگانش قبول می‌کند؟ (توبه/ ۱۰۴ ( گفتم : دیگر روی توبه ندارم ... گفت : (ولی) خدا عزیز و داناست، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/ ۲-۳ ( گفتم : با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ گفت : خدا همه‌ی گناه‌هارا می‌بخشد (زمر/ ۵۳ ( گفتم : یعنی باز بیام؟ باز من را می‌بخشی؟ گفت : به جز خدا کیست که گناهان را ببخشد ؟ (آل عمران/ ۱۳۵ ( گفتم : نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامکم می آورم! آتشم می‌زند ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شم! … توبه می‌کنم گفت : خدا هم توبه‌ کنندگان و هم آنهائی کهپاک هستند را دوست دارد (بقره/ ۲۲۲ ( ناخواسته گفتم : خدایا کسی جز تو نیست .. گفت : خدا برای بنده‌اشکافی نیست؟ (زمر/ ۳۶ ( گفتم : در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌تو انم بکنم؟ گفت : خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خود و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را ازتاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/ ۴۱-۴۳ (
+ نوشته شده در  یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۵۷ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
امروز ظهر که خبر کشته شدن 25دانش آموز اهل بروجن رو شنیدم بغض گلومو بدجوری فشار داد. یه لحظه یاد جمال یار افتادم و افسوس خوردم که چرا من یکی از اون گلهای بیگناه نبودم خدایا یا تجسم اعمالم قرارش ده یا باهم محشورمون کن.
+ نوشته شده در  یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۷ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
یا جمیل چه دلنشین است صوت قرآن. یا جمیل إرحم عبدک ذلیل. یا جمیل ادرکنی. یا جمیل گر ما گناه کنیم و تو بدتر زما مکافات/ پس چیست فرقمان یا قاضی الحاجات?
+ نوشته شده در  یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۱۳ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
یادش بخیر ما بچه بودیم، یه دستمال کهنه ای، لنگ ماشینی چیزی پیدا می کردن می ذاشتن لای پامون بقچه می کردن تا یه هفته بعد بازش کنن. الان پوشک زدن واسه بچه با خروجی هوا از هر دو طرف، 8 لایه محافظ، ویتامینه، همراه با عصاره مالت، ایربگ، کروز کنترل، سنسور عقب، تهویه مطبوع، با السی دی... خلاصه فول آپشن دیگه! از LCD هم توشو نشون می ده دیگه لازم نیست راه به راه بازش کنن!
+ نوشته شده در  یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۱ساعت ۲:۵ ق.ظ  توسط نارنیا  | 
مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره... زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه... صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار داشت که زنش جر و بحث وشروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده ... مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تایه چیزی بخوره ... که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته... زن : عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست ... من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم... زود بر می گردم پیشت عشق من دوست دارم خیلی زیاد.... مرد که خیلی تعجب کرده بود میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟ پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی ... هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن... من ازدواج کردم...
+ نوشته شده در  یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱:۳۹ ق.ظ  توسط نارنیا  | 
میای قسمت نظرات میبینی 67تا نظر تأیید نشده داری و از خوشحالی ذوق میکنی اما وقتی بازشون میکنی میبینی 90درصدشون تبلیغاته. طرف فقط دوخط از وبلاگ منو خونده میگه به به عجب وبلاگی چه سری چه دمی عجب قالبی عجب پایی. لطفا نظر مرتبط بزار.
+ نوشته شده در  شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۱ساعت ۷:۴۵ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
اصطلاحات : . پاستوریزه : نامی که همسر پاستور برای آلت او انتخاب کرده بود . . کورتاژ : پودر لباسشوئی مخصوص نابینایان . هوا کش : فحش ناموسی که جنتی هنگام دعوا به حضرت آدم گفت . مشروبات : روبات مشهد رفته . قمقمه : پ ن پ قم هالیووده . انبر : برطرف کننده اسهال
+ نوشته شده در  شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۱ساعت ۲:۴۲ ق.ظ  توسط نارنیا  | 
مائیم و می و مطرب و این کنج خراب جان و دل و جام و جامه پردرد شراب فارغ از امید رحمت و بیم عذاب آسوده زباد و خاک و از آتش و آب
+ نوشته شده در  جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۱ساعت ۹:۳۸ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
یا تو آخرت باهم محشورمون کن یا تو قبر تجسم اعمالم قرارش بده.علاقه من به دوست داشتن زیبارویان از دوران راهنمایی شروع شد من یه بچه خیلی چاقی بودم که وقتی سر سفره میشستم شیکمم به زمین میخورد همیشه پسوند اسمم چاقه بود خیلی آزارم میداد دوم راهنمایی هم که شدیم لقبم از چاق به فت تغییر کرد بچه ها تازه انگلیسی یاد گرفتنو شروع کرده بودن و با این واژه آشنا شده بودن. گذشت تا اینکه آخرای سال دومی با یکی آشنا شدم که تکواندو کار بود همیشه حسرت اینو میخوردم که اسممو خالی صدا بزنن به همین دلیل با اون دوستم کلاس تکواندو ثبتنام کردم.به مرور لاغر و لاغر تر میشدم سن بلوغم رسید و یهویی 26 سانت قدم زیاد شد باعث شد که خیلی خوش هیکل و خوش فرم بشم طوری که همیشه وزن چهارم مسابقات که 68 کیلو میشه شرکت بکنم. اول دبیرستان شدم و وارد فضایی متفاوت از مدرسه قبلیم.یادمه اولین روز مدرسه قبل تقسیم بندی کلاسا تو حیاط دوستای سابقم میومدن با کنجکاوی وراندازم میکردن و بدون گفتن حرفی دور میشدن تا اینکه یکیشونو صدا زدم گفتم محمد امروز بچه ها چشونه?اونم با تعجب فریاد زد خودتی?چطور اینقدر لاغر شدی?انگار که شاخ رستمو شکونده باشم.واقعا هم همینطور بود گذشت تا اینکه کلاس سوم شدم معاون معلم ورزشمون.منم اشک همه رو درمیاوردم با تمرینات کماندویی که بهشون میدادم.حتی زنگ ورزشا که دروازه میستادم میدیدی که وسط چندتا کله که پریدن هوا واسه گل زدن یه لنگه کفشم دیده میشه.بله پای بنده بود که به جای دست رویت میشد.به مرور زمان احساس میکردم سایه نگاهها روم سنگینی میکنه دلیلشو نمیفهمیدم چون تو ضمیر ناخودآگاهم ثبت شده بود که زشتم و شکم گنده.گذشت و این سایه ها به دختراهم کشید بدجوری نیگام میکردن.حتی چندبار بهم چشمکم زدن اما من زیاد اهلش نبودم هرچی انرژی داشتم صرف ورزش میشد.حتی این نیگاها به باشگاهم کشیده بود و استادمون بدجوری دیدم میزد و به هر بهونه ای تو مسابقات وسط راندها که میومدم واسه استراحت به بهونه امتیازگیری عالیم و استفاده از شگردم بوسم میکرد اونم صورت عرق ریختمو!مدتها گذشت تا اینکه یه 13بدر که باخالم و اینا رفته بودیم سیاحت و دوربین هندیکم آورده بودن حسابی از همه فیلم گرفتن شب که اومدیم خونه فرداش خالم اینا به بهونه آوردن یه نسخه از فیلم خودشونو یه شام انداختن خونمون. بعد شام و میوه و چای نوبت رسید به پخش فیلم حرکات موزون و رقص 13بدر.وقتی برای اولین بار خودمو دیدم باورم نشد که منم.رنگ موهام از مشکی شده بود مشکی براق متمایل به طلایی وقتی آفتاب میزد قشنگ طلاییش بیشتر میشد تو فیلم موهام حالت شعله آتیش در مقابل بادی که میوزید رو داشت نرم و لخت و ملایم با هرنسیمی که میوزید موهام میرقصیدن.با تیشرت آستین بلندقرمز و کفشای زرد و شلوار سفید و صورت موزون . اولینبار بود که یه تصویر خوشکل از خودم میدیدم باورم نمیشد?یعنی این منم?حتما میدونیدکه دیدن تو آینه با فیلم چقدر فرق داره? صورت سفید لبهای سرخ رنگ و موهای سیاه براق قاطی با موهای طلایی یه جورایی خرمایی و چشمای آبی متمایل به سبز با هیکل چارشونه همش دست به دست هم داده بودن که بگن ما رو دریاب.اون روز تازه فهمیدم که چرا تو کتابخونه محلمون اون دخترا چشمک زدن.آخه همیشه خدا کلمه فت تو ضمیرم ثبت شدهبود و اصلا یه پرده ای شده بود جلو چشام که بفهمم من خودم آخر بچه خوشکلای مدرسمونم.یومئذ تبلی سرائر,آن هنگام که پرده ها کنار روند,آره اون فیلم واسه من مثل قیامت واسه بنده های خدا بود. مدتی به همین روال گذشت,هر روزدوستام بیشتر بهم نزدیک میشدنحتی اونایی که هزاربار اشکمو درآورده بودن,دلیلش رو حالا دیگه خوب میفهمیدم سرکلاس به هر بهونه ای میخاستن لمسم کنن,مثلایه بار هاتف همکلاسیم به بهونهاینکه موهاش میریزه و اینکه چه شامپویی میزنم نزدیک 20بار موهامو نوازش کرد یا وقتی نیمکت عقبیا میخاستم صدام کنن به صورتم دست میزدن,کاریش نمیشد کرد بچه خوشکلی بود و دردسرهاش.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۱ساعت ۲:۳۹ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
گاهی در اوج خوشبختی چنان زمین میخورم و حس عجز و ناتوانی بهم دست میده که دلم میخواد همه خوشی های که بهشون دل بستم و دل خوش کردم رو فراموش کنم، چمدون کوچیکی بردارم، فقط چیزهایی که برام مهمه رو بردارم و راهی سفر شم. سفری که ته نداره و یا اگر ته داره، ته اش یک کلبه جنگلی باشه وسط برف و بوران دور یه آتیش بشینم و به صدای غرش باد گوش بدم و ...
+ نوشته شده در  جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۱ساعت ۲:۶ ق.ظ  توسط نارنیا  | 
گمشده ی نسل ما اعتماد است نه اعتقاد . افسوس که نه بر اعتقادشان اعتمادیست و نهبر اعتمادشان ، اعتقاد .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۲ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
یه بار با بچه ها رفته بودیم شمال ، یکی از بچه ها گفت من بلدم میرزا قاسمی بپزم … آقا پخت هیچکس نتونستبخوره … یادمه ریخت تو دریا فرداش ۱۷ تا نهنگ تو سواحل بریتانیا خود کشی کرده بودن !
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۱ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
نامه تکان دهنده بروسلی به همسرش ! 喜喜阿米爾 · 侯賽因 · 阿米爾 · 拉扎 · 哈桑喜喜阿米爾 · 侯賽因 · 阿米爾 · 拉扎 · 哈桑 · 薩賈德薩賈德西奈半喜喜阿米爾 · 侯賽因 · 阿米爾 · 拉扎 · 哈桑 · 喜喜阿米 爾 · 侯賽因 · 阿米爾 · 拉扎 · 哈桑 · 薩賈德薩賈德西奈半島薩賈喜喜阿米爾 · 侯賽因 · 阿米爾 · 拉扎 · 哈桑 · 薩賈德薩賈德西奈半島德 薩喜喜阿米爾 · 侯賽因 · 阿米爾 · 拉扎 · 哈桑 · 薩賈德薩賈德西奈半島賈德西奈半島島 · 薩賈德薩賈德西奈半島 منم خیلی ناراحت شدم ….. شما چی؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۰ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
يه وقـتايي دلـت ميخـواد يکـي از پشـت سر چشمـاتو بگيره و ازت بپـرسه : اگه گفـتي من کـي ام ؟ تــو هـم دستاشو بگيري و بگـي : هـر کـي هستـي بـمـون ...
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۰ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
خیلی سختِ نگه داشتن بغض پشت تلفن . . .! مخصوصاً وقتی که میخوای نفهمه . . . هی قورتش میدی . . . هی . . اما آخرم چیکه چیکه اشکات گونه ها تو خیس میکنه ! اون موقع اس که یهو تلفنُ قطع مکنی . . . بعدشم میگی خودش قطعشد !
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۱ساعت ۹:۵۹ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
ایوب را گفتند: صبر از که آموختی؟گفت: از اینترنت ایران
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۱ساعت ۹:۵۹ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
جملات معروف درباره تـــورکان جهان از صفحه ارتش ملت آزربایجان در فیس بوک برای گزارش صفحات ضد آزربایجانی 1 - جمله ی بسیار معروف رنه گروسه پدر تاریخ فرانسه در مورد تورکها ( خیییییییییلی زیباستاین جمله ) " تمام صفحات تاریخ بشر را کاویدم ، به نظر میرسد که خداوند تمامی ملتها را فرمانبردار و ملت تــــورک را فرمانروا آفریدهاست . " رنه گروسه " پدر تاریخ فرانسه " 2 - جمله ی معروف میشل ساراخوف ... " ایـران كویری كه ثــروت آذربایجــان را می بلعد ، نه خــود آباد میشود و نـه آذربایجان را آبـــاد میـــكند . " میشل ساراخوف " 3- جمله ای معروف خانم نیکیتا هایدن : زبان شناس آلمانی : در مورد زبان ترکی " آنـقـدر در زبان تــرکـــــی پــیــچــیدگی و ظـــرافــت فــنی ودقـــیـق وجـود دارد کــه بــعـید اسـت سـاخـتــه دســـت بـــشر باشــد ، گــویـــی خــداونـــد ایــن زبــان را آفــریــده اســت . " خـانــم نــیکــیـتا هـایـدن زبان شــنـاس آلــمـانی " 4 - جمله ای زیبای لبروت سورل درمورد ترکها " دو چــــیـز در دنــیـا بــرای مـا مــشـخـص نــشد ، قـطبهـای جـغـرافـیایـی و تــاریـخ تـــرکــهــا . لــبـروت ســورل 5 - جمله ای زیبای ناپلئون بناپارتدر مورد ترکها یک تورک را میتوان کشت ولی نمیتوان شکستش داد. ناپلئون بناپارت
+ نوشته شده در  جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۳ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
لذت انتظار جمعه ها رو میکشم تا روی زیبایش را دگربار از کنج تاریک ذهنم بیرون کشیده و به هال قلب راهنمایی کنم آه خدایا چه موجود زیباییست ای باران ببار که صفای روحم همچون تیزی دندان صیقل میخورد آه چه شبی است امشب اینجا چه باران زیبایی میبارد خروسم هم مثل من بیدار است و گاهی در سکوت خویش بلند ناله ای سر میدهد که تا عمق جانم به لرزه خداشناسی اش میافتد کاش آدم ها مثل خروس بودند هرلحظه به یاد معبودشان...کاش. کیارشا امشب از خدا خواستم سرنوشتم را به تو گره زند... از او خواستم که تو را یا تجسم اعمالم در آخرت قرار دهد یا مصداق آیه ی ((یطوف علیهم ولدان مخلدون )) یا در آخرت باهم محشورمان کند... ‏
+ نوشته شده در  جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۱ساعت ۵:۴۵ ب.ظ  توسط نارنیا  | 
پتروس،فرار می کند! کبری،تصمیـم نمی گیرد! دهقان،فداکاری نمی کند! پسر ِ شجـاع،ترسو شده است! لوک،بــدشانسی می آورد! پلنگ ِ صورتی،زرد شده است! میتـی کومان،استعفـا داده است! پروفسور بــالتازار، جعلی مدرک گرفته است! ای کیــو ســان،مـُـدل ِ مو عوض می کند! دو قلـــوها،دست ِ هــم را نمـــی گیــرند! رابین هـود،بــا دزد ها رفیق شده است! پینوکیـو،به فکر ِ جرّاحی ِِ بینی است! یـوگی،دوستـانش را مـی فروشـد! پـت و مـت،پُست وزارت گرفته اند! دخترک ِکبریت فروش، رفته دوبی ! ولی... ولی چوپـان ِ دروغگو،هنوز دروغ می گوید
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۴۶ ق.ظ  توسط نارنیا  | 
کی راست میگه این وسط؟ کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ فيلسوف است کسی که راست و دروغ برای او يکی است، چاپلوس است کسی که پول مي گيرد تا دروغ بگويد، دلال است کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد، گدا است کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد، قاضی است کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد، وکيل است کسی که جز راست چيزی نمی گويد، بچه است کسی که به خودش هم دروغ می گويد، متکبر است کسی که دروغ خودش را باور میکند، ابله است کسی که سخنان دروغش شيرينست، شاعر است کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ می گويد، همسر است کسی که اصلا دروغ نمی گويد، مرده است کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد، بازاری است کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد، پر حرف است کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند، سياستمدار است کسی که مردم سخنان راست او رادروغ می پندارند و به او می خندند، ديوانه است
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۱ساعت ۵:۲۴ ب.ظ  توسط نارنیا  |