گاهی در اوج خوشبختی چنان زمین میخورم و حس عجز و ناتوانی بهم دست میده که دلم میخواد همه خوشی های که بهشون دل بستم و دل خوش کردم رو فراموش کنم، چمدون کوچیکی بردارم، فقط چیزهایی که برام مهمه رو بردارم و راهی سفر شم. سفری که ته نداره و یا اگر ته داره، ته اش یک کلبه جنگلی باشه وسط برف و بوران دور یه آتیش بشینم و به صدای غرش باد گوش بدم و ...
+ نوشته شده در  جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۱ساعت ۲:۶ ق.ظ  توسط نارنیا  |