به خاطر یک مشت بچه خوشکل   یادمه وقتی کلاس پنجم بودم بنا شد تابستون برم کلاس کاراته که به قول بابا واسه خودم مردی بشم! توی کلاس ما یه پسره بود که خداییش وقتی کنار بقیه میذاشتیش عین یاقوت خودشو نشون میداد، فرشته ای بود واسه خودش. فکر کنم تا اونوقت اینقدر دقیق حس نکرده بودم که به یه نفر علاقه دارم، یه جور احساس نیاز و کمبود نسبت بهش داشتم. از وقتی وارد کلاس میشدیم نگاهش میکردم، لباساشو عوض میکرد، کمربند زردش رو میبست و با غرور خاصی شروع میکرد به تمرین... خلاصه، با اینکه نمیدونستم دقیقا چرا اما خیلی بهش علاقه داشتم، اونم هیشکی رو تحویل نمیگرفت، اما من هر وقت باهاش خوش و بشی میکردم قند توی دلم آب میشد! این اولین باری بود که چنین حسی داشتم...نمیدونم باید ریشه های بی ال بودن رو کجا دنبال کرد، در چه کسی، اصلا کی رو باید مقصر دونست؟ بزارید یه نمونه دیگه از خودم بگم، کلاس سوم راهنمایی یه پسر باحال و مهربون، درسخون و صد البته زیبا بود به اسم مجتبی. موهاش طلایی رنگ بود و لخت، میشد وسط 300 نفر دانش آموز توی حیاط پیداش کرد! پوست صورتش کاملا سفید بود با کمی کک و مک که مو قرمزهای اروپایی دارن، چشماش چیزی تو مایه های آبی بود اما رنگ دقیقش رو هیچوقت نفهمیدم! خداییش مهربون بود، با همه، خیلی هم نترس و قلدر بود، درسخونیش هم که هست، دیگه یه پسری در این سن چی باید داشته باشه تا کامل و بی نقص حسابش کنیم؟ خلاصه، من تا کلاس اول دبیرستان در رابطه با مسائل جنســـی شوت شوت بودم، اگه میپرسیدی چطور یه بچه به دنیا میاد جوابی نداشتم بهت بدم!  این مجتبی خیلی با من شوخی داشت، خیلی وقتا کلاس که تموم میشد وقتی من مشغول جمع کردن کتاب و دفترم بودم و پشتم به تخته بود از پشت دستاشو دور کمرم مینداخت و سرشو میچسبوند به گردنم و شروع میکرد به چرت و پرت گفتن و شوخی کردن... نفسش رو روی گردنم حس میکردم... یه حس خاصی داشتم، نه شــهوت، نه لذت، اما خوشم میومد که اینکارو میکنه، بعدشم به قول بچه ها گفتنی یه "تقه" میزد و فرار میکرد، منم دنبالش تا توی حیاط، باز میگرفتمشو حسابی گوش مالیش میدادم... پسره ی دیوونه! هنوز که یادم میاد خنده ام میگیره...اما من اون موقع هرگز سعی نکردم بهش نزدیک بشم، شاید هیچ تمایلی برای اینکار نداشتم...؟!شاید یه همچین برخوردهایی در مدرسه که واسه من کم هم نبوده باعث شد کم کم منو به اینجا برسونه که "من بی ال هستم". نمیدونم، اگه مثل مدرسه های اجنبی دختر و پسر کنار هم مینشستند توی کلاس، اگه وقتی که هنوز شخصیتم شکل پیدا نکرده بود دو بار چشمم توی چشای یه دختر افتاده بود، اگه با دختر همسایه دکتر بازی کرده بودم (!) یا اگه... شاید من الان بی ال نبودم، شاید اصلا بی ال "نیستم" فقط نمیخوام از این حس دور بشم؟ اصلا همه پسرهای خوشگل رو دوست دارن، فقط من خودمو محدود کردم به زیبایی اونها... شاید این غم و غصه ها رو دوست دارم؟ در دوران دبیرستان که بچه ها بعد از مدرسه میرفتن دنبال لیلا و شهلاشون دم مدرسه ی کوچه ی بعدی، من سرمو مینداختم پایین و یه راست بر میگشتم خونه، یا درپیش دانشگاهی وقتی که همه دنبال تیپ زدن و بعد به قول خودشون "تور کردن" دختر بودن من در تفکرات خودم سیر میکردم. حالا نمیدونم من منحرفم، اونا، یا هر دومون؟! همین چند روز پیش یکی از کسانی که یه زمانی برای کارای پروژه با هم آشنا شده بودیم بهم مسیج داد که برام فلان سی دی رو رایت کن و بیار، منم زدم و رفتم جایی که قرار بود، اما انگارمنتظر چیز دیگه ای بود، کلی خودشو آرایش کرده بود و قیافه ی عجیبی گرفته بود، من حتی صورتشو درست نگاه نکردم، حتی باهاش خداحافظی نکردم... دختر بیچاره! تازه بعدش به خودم گفتم بنده ی خدا... یا یکسال پیش که دختر عمه ام با کلی مقدمه چینی بهم گفت "خیلی دوست دارم" و من فقط گفتم "خیلی ممنون"! از اونوقت سایه ام رو با تیر میزنه! یا وقتی توی خیابون رفقا چشمشون هی اینور و اونور میچرخه و به هر کیس مناسبی (!) که میرسن یه متلک میندازن من فقط موزاییکهای کف پیاده روها رو میشمارم، تازه نصیحتشون میکنم که زشته...! یعنی خودم نمیخوام عادی باشم...؟ عادی بودن یعنی چی دقیقا؟!بزار ببینم، اصلا من از بچگی احساس میکردم به بعضی ها حسودیم میشه، مثل این پسر خوشگلای توی تلویزیون، چرا همه چیزشون درسته؟! چرا اینقدر باهوش و خاص به نظر میرسن، یا چرا کارای خارق العاده و دلیرانه میکنن، چرا اینقدر ناز و ادا دارن، چرا اینهمه لباس خوشگل دارن، چرا... چرا همه ی عقده های من نوعی با دیدن اونا تازه میشه؟ چرا احساس نیاز میکنم بهشون؟ اینم ممکنه دلیل بی ال شدنم باشه، اینکه بخوام مثل اونا باشم، اونا برام یه جور اسطوره شدن، کسانی که با دیدنشون توی خیابونای ایران هم بهشون غبطه میخورم، اما واقعا اونا لایق اینهمه ستایش هستن؟ مسلما خیر چون من فقط خودمو شیفته شون کردم، اونام پر از عیب و نقصن... برای آینده ی بهتر زندگیم چاره ای جز تغییر در این رفتار و احساس نمیبینم، اما چطوری؟ امیدوارم بتونم راهشو پیدا کنم نقل از یک دوست
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۲ ب.ظ  توسط نارنیا  |